گلدان های فراموش شده را
آب داد
گل های سرخ را
نوازش کرد
دستی که
پیاده آمده بود
از
کربلا
آن پیر مرد
شاهنامه
در زیر بغل
ایستاده در وسط میدان
چشم دوخته
به رودابه
به سودابه
به تهمینه
....
درخیابان.
آی دخترک
می خواهی دیزگاه بروی؟
پاشنه ات به راه های گل آلودش می چسبد
شال ات را باد می برد
موهایت خیس می شود
تو در پایتخت بمان
همین الان
دیزگاه را می آورم آنجا
آدرس تان را می گویی؟